آره! خیلی هم زیاد عاشقش بودم!

دوست داشتنی بود، همان مردی بود که ایده آل زندگی من بود! اگر همانطور می ماند! همان طور که شخصیتش را ساخته بودم! اما نماند!

وقتی خیانت بکند، دروغ بگوید، و از تو سو استفاده بکند ، به بدترین شکل ممکن هم دلت را بشکند دیگر خر هم که باشی  طرفش نخواهی رفت حتی اگر بارها و بارها التماس بکند!

من خدا رو شکر نه خر هستم نه شبیه خر! 

حامد برای من تمام شده! و برایش آرزوی شادکامی و خوشحالی دارم حتی برای نا رفیق ترین رفیق دنیا هم! 

من نمی خواهم گریه کنم اما باز هم گریه می کنم اگر دری وری را هم  بخوانی و باور نکنی!

تو کسی هستی که دوستت دارم و دلم میخواهد در کنارت باشم! دلم خیلی چیزها را تازه تازه می فهمد که می خواهد از وقتی که تو امدی! تو آمدی ! جای هیچ کس نیامدی ! جای خودت آمدی ! من بی نهایت دوستت دارم ...

عبارت پایانی هم نداریم! همیشه که نباید باشد ! یک بار هم نیست1 آن همه بار که بود کسی تشکر کرد اصن؟؟؟ عنا!


ادامه مطلب

برچسب ها: :(،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



دلم می خواست شعر بنویسم!

این روزها وصف حالم را در دیوان حافظ پیدا نمی کنم، پرنده کوچولو رو باز کردم! این بیت بد جوری توی چشمم خورد ...

رقص و قلیان و عشق بازی بود
ساحــــل   بیـخیال   بابلســـــر

عبارت پایانی: مورد اول را بلد نیستم، مورد دوم را دوست ندارم و مورد سوم آنجای است که باید سکوت کنم ...


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



خر کسی است فکر می کند از من بیشتر می فهمد! 

با این تئوری 100% اطرافیانم خر هستند، چون هر کدامشان حداقل یک بار به من گفته اند چطور رفتار کنم و چه کنم؟ ,و این باعث می شود که به شعورم توهین شود! و من بدم میاد و خودم می فهمم چی خوب و چی بد است!

شهاب دانش تهوع آور تر از همیشه است! و خیلی خیلی حس بدی دارم الان و با داریوش هم دعوایم شده و خیلی عصبی هستم داریشو از جمله مواردی است که هیچ وقت درک نمی کند و مدتی است خیلی عن شد و هی لجبازی می کند و اعصاب مرا بهم میریزد و معلوم نیست چه مرگش است! و من هم کلا اعصاب ندارم! 

باقی اش را هم نمی گویم چون سگ ترم می کند 

عبارت پایانی: دیگر نمیخواهم بروم دانشگاه :( از شهاب دانش متنفرم :((


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 22 اردیبهشت 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



ما به نمایشگاه کتاب رفتیم! و برگشتیم ...

عبارت شاید نامربوط پایانی: رنگ های مبهمی از عشق در هوام است هوام ...


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



دیروز عزیزان دل من در سیبلس جشن قهرمانی گرفتند، در حالی که ما در دانشگاه جشن روز معلم داشتیم! و اصلا تفاوت چندانی با جشن سیبلس نداشت و حتی کریس رونالدو به من زنگ زد و گفت: من هم دلم میخواهد آنجا باشم و جشن روز معلم بگیرم! و حتی اگر امکانش هست با حاج آقا حسینی عکس دو نفره بندازم و بعد احساسی شد و گفت: یعنی میشه من حاج آقا حسینی رو از نزدیک ببینم؟ و من اینطوری شدم :|

در جشن قهرمانی سیبلس بازیکن ها سوار اتوبوس شدند یعنی روی اتوبوس رفتند و به سیبلس رفتند و آنجا هی از این کاغذ برق دارای خور خورد شده رو سرشون ریختند! کاسیاس یک پرجم دور خر اون مجسمهه !!!بست! همه اش بالا و پایین می پریدند، و شادمانی می کردند و انقدر مدرمشان بی ذوق بودند که نمی اومدند وسط و دست دور گردن همه ی بازیکنان بندازند و تز بزنن تو جشن! فقط وایساده بودند نگاه می کردند! و اجازه میداند آنها هر کاری دوست دارند بکنند! و بلد نبودند خودشون مجلس رو در دست بگیرند! و بروند با مارسلو مثلا بندری برقصند! و از همه بدتر اینکه، کریس رونالدو اصلا فک نمی کرد از دماغ فیل افتاده و برود کت و شلوار بپوشد یک گوشه بیاستد و خودش را برای همه عن کند، خیلی بی شخصیت امده بود اون وسط و بالا پایین میرفت، باید یک سری عده ای از بازیکنان ایرانی را بفرستیم اونجا تا شیوه ی عن کردن خود را به اونها یاد بدهند، کریس رونالدو نمیداند فوتبالیست باید خود را عن کند حتی اگر بازیکن فجر شهید سپاسی شیراز سهامی عام و شرکا باشد ! کلا خوشمان نیامد! همان بهتر که به جشن روز معلم رفتیم!

جشن روز معلم به جاش خیلی عالی بود! تازه ما با تاکسی رفتیم! یک مجری بسیاز خوبی داشت که کلا رید با اون مجری بودنش! مسابقات جذاب و جدید خوانندگی برگزار شد! یک سری مسابقه جذاب تر هم واسه خانوما برگزار شد که یکی از شرکت کنندگان با مخ خورد زمین و خیلی حال داد طوری که تماشاچیان درخواست تکرارش را داشتند بعد بشکه ی استعداد اومد یک شعر خیلی زیبا و در شان و اندازه خوند که از همین جا بهش اعلام می کنم: عن هستی شما!
بعدشم هم اجرای زنده ی موسیقی داشتند با سنتور و تنک و باز همه بشکه ی استعداد یک هنر دیگر از خودش رو کرد و شروع به خواندن کرد! و خیلی فرح بخش بود خصوصا اولش که هی می گفت: صدا میکروفون سنتور رو زیاد کن، واسه تنبک و کم کن! و ما خوشمون اومد!

بعد هم سوالاتی مطرح شد! و مسئولان به سعه ی؟ صعه؟ ثعه؟ حالا هر چی! با چیز صدر؟ سدر؟ ثدر؟ جواب دادن! و همه از هم راضی بودن! و حتی در آخر کار به ما بستنی لیوانی هم دادند! و از دانشجویان برتر هم تقدیر و تشکر شد که تو اون تایم فقط دانشجویان برتر تو سالن بودند و من و دوستانم!

عبارات پایانی: 

1. گیر داده اند به ما که بنویس، ما هم می خواهیم بنویسیم! اما حسش نمی آید ، حالا اگر حسش امد می نویسیم!

2. شهاب آمده در وبلاگ ما کامنت گذاشته! (شادی و سرور (الکی))
پیوست عبارت دوم پایانی: خوشت آمد عقده ای؟:دی  همین را می خواستی دیگر؟؟ :دی

3. یک مقدار زیادی در حالت سگی هستیم! و این ها!

4. شهاب دانش هر روز گوه تر و گوه تر می شود! و ما ازش متنفریم! و خوره به گل نیفه اش بیوفتد ! خصوصا به نیفه ی حاج آقا حسینی.

عبارت مافوق پایانی: چقدر خوب است که دری وری گاهمان را داریم :) بوس به دری وری گاهمان ! بوس آب دار توفی!

عبارت چشم در آر پایانی: مرضیه را کلا دوست میداریم :دی زیاد و واقعا خیلی خیلی دیر کشف شد :دی


ادامه مطلب

طبقه بندی: نقد سازنده،  اطرافیانم را بشناسید!، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 اردیبهشت 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



قبلا ها گفته بودیم خیلی لجبازیم! الان ها فهمیدیم اصن انسان نیستیم ، لجباز هسیم، یعنی خدا جای اینکه من را انسان خلق کند لجباز خلق کرده! یعنی ما یک انسان لجباز نیستیم یک لجباز انسان هستیم! نه یک لجباز خیلی لجباز انسان هستیم... یعنی بهم دیگه پدسگ! یعنی آخرت لجبازم!

در همین راستا باید بگوییم! یک بار ما چهار سالمان بود! یعنی فقط یکبار چهار سالمان نبود! یک سال تمام چهار سالمان بود ! اما یک روز که چهار سالمان بود از روی بوفه، شایان ذکر است که قدیما یعنی زمان مادرگرامی ما رو جهاز دختر یک چیزی به اسم بوفه می دادند! که یک متر و اینا ارتفا داشت ولی عریض و پهین بود و در نوع خودش کمد مهمی بود! می گفتم! ما روی بوفه بودیم! و البته باید بدونید که این بوفه نقش بسیار مهمی در خاطرات کودکی ما دارد و به همین یک خاطره محدود نمیشود و اینا تازشم! اصن! بعله روی بوفه بودیم و جست و خیز می کردیم! و خوش می گذشت و ما از روی بوفه پریدیم پایین! کمتر از یک ثانیه فهمیدیم پایمان درد گرفته است! و بعدترش فهمیدیم مچ پایمان پیچ خورده است!  خب اولش درد داشت و نمی توانستیم پایمان را زمین بگذاریم! بعد رفتیم دکتر عکس انداخت و گفت طوری نیست! و ما در دلمان گفتیم: گوه خوردی که طور نیست! طور را من می فهمم که پایم درد می کند نه تو عن سگ! البته هیچ یک از این ها را نگفتیم چون مادرمان ما را مودب بار آورده بود اما اگر الان بود حتما می گفتیم! به هر حال حرف دکتر باعث شد ما لج کنیم و بگوییم که این دکتر خر است و طوری هست! و برای اثبات این حرف یک هفته در رخت خواب خوابیدیم1 و تکان نخوردیم! بعد از یک هفته پدر گفت: دختر گلم پاتو بزار زمین ببینم خوب شده یا نه! و ما به ادامه لجبازیمان پرداختیم و گفتیم نه نمی گذارم! پدر به آرامی پای مارا گرفت که بگذارد زمین بعد ما هی مقاومت کردیم نذاشتیم! بعد پدر گفت بزار گفتیم نمی ذاریم بعد پدر گفت میزنمااا بزار زمین! گفتم نمیذاریم و دلیلش را هم نمی دانستیم چرا! فقط باید لج می کردیم! بعد هیچی دیگر کتک خوردیم ولی پامونو زمین نذاشتیم! و از همان موقع ها همه فهمیدند با چه بچه لجباز و عنی طرف هستند!

این ها را گفتم که بگویم الان در یک عملیات لجبازی خیلی گسترده در حد بین الملل هستم و می دانم این خودم هستم که ضربه اش را خواهم خورد!

عبارت پایانی: همون عنوان، با تاکید موکد .....


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات!،  نقد سازنده،  اتفاقات خانه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 9 اردیبهشت 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



بعضی وقتها در زندگی هست که تو دوستش ندار! مثل الان من!

الان من باعث می شود حس خوبی نسبت به خود نداشته باشم کهیچ حس بدی نسبت به خودم داشته باشم!

مدت ها بود گریه های اینطوری نداشتم اما الان دارم! الان گریه می کنم! و هیچ چیز مانع از آن نمی شود که گریه نکنم! :(

عبارت پایانی: از حلقه هی while متنفرم چون ممکن است هیچ وقت تمام نشود و تو هی دور خودت دور بزنی! من در یکی از همن حلقه ها افتادم با یک شرط نامعلوم!

دوستش ندارم، اما دلم می خواهد با او حرف بزنم! شاید از این حلقه ی لعنتی خارج شوم!

شاید هم دوستش دارم :(

مث سگ هیچی نمیدانم! :((

عبارت پایانی: یک نفر یک لیوان آب به دستم بدهد، گریه می کنم خیلی تشنه می شوم ....


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



ما یک ته تاغاری!!!! داریم که با اینکه 18 ساله شده اما هنوز به اندازه دوران نوزادی اش به او توجه می شود! و هر چند خیلی دوستش دارم و کلا خیلی زیاد باهاش حال می کنم اما خدا نکند که قاطی کند .. و آن هفته قبل از رفتن به نجف آباد برای کسب عل و دانش و اینا قاطی کرد! در حال که هنوز جمعه بود و می توانست یه روز دیگر هم بماند قاطی کرد و رفت! و قضایا آن طوری بود که  ما یعنی من و فائزه بالا بودیم و او آمد در را باز کرد و عربده زد: عنای کر! چرا جواب نمی دید( که به معنی نمی دهید هست و من به طور عامیانه نوشتم نه به معنی ندیدن) ما هم گفتیم : خب نشنیدیم! و او گفت: گم شید بیایید ناهار بخوریم! و در را به هم کوفت و رفت!

بعد ما هم آمدیم پایین و دیدیم که برنج دم نکشیده، مادر دارد نماز می خواند و پدر هم کلا میل ندارد، بعد یک سوال بزرگ ایجاد شد که این همه عجله برای چیشت اما خب فاطمه عصبی بود و ما سوال نپرسیدیم! بعد بنشستیم سر سفره تا نماز مامی تمام شود! در همین حین! فائزه فرمود: بعضیا که خودشون گرسنه شون باشه سریع سفره رو  باز می کنند! بعد یه قاشق و یک چنگال به بشقاب فرود آمد و هوا رفت و بعد فاطمه رفت بالا!

ناهار را که خوردیم رفتیم بالا دیدیم فاطمه دارد وسایلش را جمع می کند تا برگردد خوابگاه! و ما هیچی نگفتیم! بعد پدر امد بالا و گفت: فاطمه دارد با اوقات تلخی میرود یا برو از دلش در بیاور یا تو هم جمع کن برو کاشان! حالا خوب است به ما نگفت برو تو هم در شهاب بخواب! (شهاب دانش برخی ها پر رو نشوند)!

بعد فطمه رفت و بعدش هم فائزه رفت! بعدش پدر آمد، و مادر با پدر دعوا کرد که چرا فائزه رفته! و پدر گفت: چرا گذاشتی بره؟ و بعد مادر امد بالا و گفت: همه ی این ها تقصیر تو است و کاش تو هم می رفتی و اصلا گور به گور هم میشدی! و تمام خون شهدا هم به گردن توست البته جمله آخر را نگفت استنباط خودم از مدل نگاه کردن هایش بود! و رفت پایین! شب هنگام پدر آمد بالا و در اتاق ما خوابید و گفت: گم شو برو پایین ما با مادرت قهریم و اینجا می خوابیم! تو هم از زندگی ات خیر نخواهی دید و اینقدر پشت این فاقد صاحاب نشین! و اصلا تقصیر تو بود که فاطمه رفت ! و ما نیز کامپورتر را خاموش نمودیم و رفتیم پایین! بعدش قاطمه به مه اس ام اس زد (دیدید به اس ام اس می گویند اس؟ خب ملت گشاد پرور ایران گفتن یک ام بعلاوه ی یک اس تا این حد زجر آور و اینا ست؟) : مامان بیدار است؟ ما هم جوابش را ندادیم! به تو چه که بیدار است یا نیست اصلا؟ 
بعد خودش فردا صبح به مامی زنگ زده و گفته: مامان ببخشید و گریه کرده و مامی هم گریه کرده و امده بالا و به من گفته: چقدر فاطمه مهربان و دل نازک است ، الهی بچه ام ، آخی بچه ام و الان این هفته بهش سخت خواهد گذشت! ما هم سکوت کردیم و مامی یک نگاه عاقل اندر سفیه به ما کرد به معنی آنکه: تو چقدر بی احساس هستی! کاش تو رفته بودی و آنها بودند! 

بعداترش فهمیدیم که با فائزه هم تماس حاصل نموده و گفته: فائزه ببخشید! و گریه و اینا کرده و کلا همه با هم به این نتیجه رسیدند که زینب عامل تمامی کنش ها و واکنش ها در خانه است! :|

عبارت پایانی: ما اگر دوربین داشتیم به آن زل می زدیم!

عبارت بی ربط مافوق پایانی: دکتر موسوی برای ما کامنت گذاشته سوز به دلتان!

عبارت ... نمیدانم حتما یک اسمی دارد پدرسگ: این همون پسته بود که یه عالمه فک کردم یادم نیومد، یادم اومد بالاخره!


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات!،  اطرافیانم را بشناسید!،  اتفاقات خانه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1 اردیبهشت 1391 توسط Z!zi

نظرات ()




از دست دادن بزرگترین وابستگی ها خیلی سخت بود، از دست دادن حامد، نبودن حامد ، از بین رفتن معصومیت حامد، دروغ گفتن حامد، خیلنت کسانی که دوستشان داشتم و مرا دوست نداشتند، شکستن قلبم خیلی خیلی سخت بود، ولی سعی کردم آرمانی فکر کنم، سعی کردم فراموش کنم، سعی کردم برای هیچ کس بد نخواهم، از هیچ کس بد نگویم و برای دوستی از دست رفته ام حرمت و احترام قائل باشم! برای رابطه های که مقدس می شماردمشان احترام قائل باشم و سکوت کنم، و فقط بگذارم که این روزها بگذرد!

برای قلب شکسته ی این دختر ارزش قائل باشید، برای گذشته ی این تلخ این دختر احترام قائل باشید، آنچه برای شما خنده دار است برای من کابوس است، آنچه که شما هرگز درک نمی کنید!

برادر من نگذار ، وقتی کامنت می گذاری و پاک می کنم ، دلیل دارم! عقایدم اجازه نمی دهد، باطنم اجازه نمی دهد ! نگذار کامنت نگذار هیچی را بدترش نکن!

من به شما بد نکردم، از هیچ چیز تا مطمئن نشدم نگفتم، تا انجا که در توانم بود سعی کردم همه با هم دوست باشیم! اما همه چیز که دست من نبود!!! :((

مندر تصمیم گیری هیچ چیز نقش نداشتم، من فقط به مسئولیتی که حامدم ( کسی که دیوانه وار دوستش داشتم) عمل کردم! چرا من؟

چرا  قلب شکسته ی من را رها نمی کنید؟ چرا برای رسیدن به اهدافتان که نمیدانم چیست قلب مرا آزار می دهید؟؟

حماقت نبود، من عاشقش بودم، من بهش اعتماد داشتم و در دنیای به قول شما تخیلی من جواب اعتماد ، وفا داری است و یا لااقل چیز جز خیانت!

من نخواستم وارد دنیای شما باشم، از خیچ چیز پشیمان نیستم، نبود و نخواهم بود! گناهی نکردم که پشیمان باشم فقط انها می مانند و وجدانشان و شما می مانید و خدا و من دیگر نمی خواهم هیچ جا باشم....

یادآوری روزهای سخت گذشته ی من ، یادآوری زخمی که بر قلبم زده  شد شما را به چه می رساند؟؟

جز ان بود که از همه جا بریدم و از همه جا رفتم؟ از هر آنچه که عزیز بود دل کندم؟ رهایم کنید! دری وری هایم را برایم نگه دارید عوضیای کثافت عن گوه

عبارت پایانی: سقوط تلخ زنی که عذاب وجدان داشت ...


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 فروردین 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



عبارت پایانی: یارو رفته یه وبلاگ زده! اسمشو گذاشته شخصی (فقط تو بخون گلم) بعد یه عالمه قلب و قولب هم از هشتاد جا آویزون کرده! همه پستاشم، رمز دار گذاشته! یه کلمه بگم خسیسم نمیخوام sms بدم دیگه! این همه عذاب نداره آخه :دی

عبارت چیز: کلا حال کردید پستو ننوشتم فقط عبارت پایانی نوشتم :دی می بینید چقدر خلاق و اینام :دی


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 فروردین 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



پیر شدیم رفت! الان قریب به 3 ساعته دارم زور میزنم ببینم یادم میاد صب راجع به چی چی میخواستم دری وری بنویسم یا نه! که می بینم نه! یادم نمیاد! از دیگر اتفاقات امروز میشه به دعوا با داریوش، هر وکر در باشگاه و اوج خوشگذرانی در کلاس چند رسانه ای و استاد جدیدش اشاره کرد!

مانتونم هم رفتن گرفتم امروز! فردام قراره بریم کافه ادبی که من پول بهم نیست با بچه ها برم! دیگه حس دری وری نگاری ندارم! میرم بخوابم کمی!

عبارت پایانی: خودم خوشم میاد با لحن های گوناگون بنویسم! اینا الان هر جمله اش یه لحن داره! اصن باید دری وریو صوتی اش کنم!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 فروردین 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



ما همجنسباز نیستم نمیدانیم چرا این روزها همه اش باید این قضیه را اثبات کنیم و جدیدا ها از تفریحات سالممان یافتن همجنس باز ها ست و این قضیه را در چشمشان می کنیدکه آخریش هم مسعود مادیدیستا بود :دی! 
داشتم می گفتم من همجنسباز نیستیم ولی کلا با مرضیه حال می کنیم! لش خوبی است که خیلی دیر کشف شده :دی ! 5 شنبه هم کلا خیلی حال داد ! و علاوه بر حال من 2 تن از برادر های دو قلوی گمشده ام را نیز جستم! یکی اش آقای سپید بود :دی

عبارت پایانی: باز هم مرا به آن مکان های فرح بخش و خفن ببر!(در واقع منظورم آن حیوان گربه سان که از نوع بنگالش خیلی معروف است نیست منظورم امر به دوم شخص است از مصدر بردن )


ادامه مطلب

طبقه بندی: اطرافیانم را بشناسید!،  نقد سازنده، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 فروردین 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



در عید تصمیم گرفته بودم که هفته ی بعد از عید را هر طور که شده کلاس انقلاب را بروم! زیرا از ابتدای ترم تا کنون نرفتم! عزمم را جزم کرده بودم شنبه ساعت 4 سر کلاس انقلاب باشم! اما شنبه وقتی از خواب برخاستم  نه تنها موجود افسانه ای صبح که هر 2000 سال یک بار رویت میشود رفته بود بلکه ساعت 4:15 بود! 

بعد این قضیه باعث شد که خیلی زود نصفه شب شود! بعد هیچ کس هم نبود! خواهرها همه رفته بودند ! ما تهنا بودیم! و  ساعت 3 صبح بود و خوابمان نمی امد و فیلم های خوبمان را هم دیده بودیم همه را! بعد همین دیگه! بر رختخواب خزیدیم که پرنده کوچولو را بخوانیم و بخوابیم که زنجیر مقدساتمان پاره شد! و بعد ما گردنبندمان را بر روی میز نهادیم آمدیم دوباره پرنده کوچولو را بخوانیم شارژ گوشیمان تموم شد! و شب بد رقم خورد!

دیشب با ممد هم چت نمودیم! چقدر پسر نازنینی است این ممد! حرفهایی را گفتم که فکر نمی کردم هیچ وقت بگویم! هر چند فکر کنم نفهمید دقیقا چه می گویم! کلا ان

عبارت پایانی: دیشب یک حس عجیبی هم نسبت به یک نفر پیدا نمودیم! اسمش را نمی دانیم چیست!

عبارت مهم: امیر هی در روند دری وری نگاری ما اخلال ایجاد کرد این سری :D  باید بگوییم عیالش سیاه و کبودش کند!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



ذهنم خیلی نا متمرکز و بهم ریخته است آنقدرها که نتوانستیم دری وری بنگاریم و نوشتن این چند جمله هم برایما خیلی سخت می نماید!

به هر حال جوانان را به شنیدن این میوزیک به میزان خیلی زیاد توصیه می کنم!

این اون میوزیکه است :دی یلدا - رستاک به همکاری یکی :دی

عبارت پایانی: این که فهمیده دوری بدترین اشتباهه!

عبارت مافوق پایانی خیلی جذاب: گور بابای همه تان! این دختر مایل به تنهایی است! تنهایش بگذارید! همه تان! حتی خود تو.................................


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 فروردین 1391 توسط Z!zi

نظرات ()



مهدی موسوی من را می فهمد!

کلی دورتر ا من نشسته! و شاید مرا میان دوستانش در فیسبوک نشناسد ، اما من را می فهمد! مثه سگ مرا می فهمد! به اتفاقات چند وقت اخیر فکر می کنم! اینکه بدترین اتفاقات باهم و در کنارهم نه حتی پشت سر هم بلکه روی یک  نقطه بر سرم آمد و مهدی موسوی همیشه درست سر موقع حاضر بود تا دیوانه ترم کند! و مرا به آنجا ها که می دانید بفرستد!
دیگر حتی خسته هم نیستم، و تنها حسی که در من موج میزند بی تفاوتی است! بی حسی نسبت به همه ی چیزها، حالا دیگر نمیدنم چه کسی را دوست  داشته باشم! حالا حس می کنم باید با دلیل دوست بدارم و دنبال دلیل های خیلی محکمی می گردم برای دوست داشتن! و نمیدانم دلیل محکم چیست! :| و از نگاه کردن به چهره ی کسانی که دوستشان داشتم و اکنون چون دلیل محکم لعنتی را برای دوست داشتنشان پیدا نمی کنم و دوستشان ندارم می ترسم!

و این بلا را تو بر سرم آوردی، آنقدرها دوستت داشتم که نشد داد بزنم، فحشت بدهم ، بگویم چقدر از تو متنفرم و یا به گفته ی خودت نفرینت کنم! آن روز گریه کردم کف اتاق افتاده بودم و گریه می کردم! دو روز طول کشید مهدی موسوی آنچه که می دانستم را از گلوی شاهین نجفی به گوشم، به مغزم و به قلبم فرو می کرد! و من بی تفاوت شدم! فرق دار تر شدم!

 و چقدر این زندگی متفاوت با من در تفاوت است!

و حالا یک جور خفنی شده! یک حس عجیبی دارم! یک حس خیلی عجیبی! یک چیزی در فضا هست یک چیزی از جانب تو هست! مطمئنم!

لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!

عبارت بی ربط پایانی: خدا کنه میلان بارسا رو حذف کنه  ( حداقل رئال مادرید تنها چیزیه که در تمام دوران ها در من ثابت بوده)


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 11 فروردین 1391 توسط Z!zi

نظرات ()


(تعداد کل صفحات:17)      1   2   3   4   5   6   7   ...